جلال الدين الرومي
65
مثنوى معنوى ( فارسى )
از برون آوازشان آيد ز دين * كه ره رستن ترا اين است اين ما به دين رستيم زين ننگين قفس * جز كه اين ره نيست چارهى اين قفس [ خود را در معرض شهرت قرار مده ] خويش را رنجور سازى زار زار * تا ترا بيرون كنند از اشتهار [ شهرت ، آفت و اسارت است ] كه اشتهار خلق بند محكم است * در ره اين از بند آهن كى كم است [ حكايت بازرگان كه طوطى او را پيغام داد به طوطيان هندوستان ] قصهى بازرگان كه طوطى محبوس او او را پيغام داد به طوطيان هندوستان هنگام رفتن به تجارت [ حكايت در بيان اينكه مرگ اختيارى ، سبب رهايى انسان است ] بود بازرگان و او را طوطيى * در قفس محبوس زيبا طوطيى چون كه بازرگان سفر را ساز كرد * سوى هندستان شدن آغاز كرد هر غلام و هر كنيزك را ز جود * گفت بهر تو چه آرم گوى زود هر يكى از وى مرادى خواست كرد * جمله را وعده بداد آن نيك مرد گفت طوطى را چه خواهى ارمغان * كارمت از خطهى هندوستان گفتش آن طوطى كه آن جا طوطيان * چون ببينى كن ز حال من بيان كان فلان طوطى كه مشتاق شماست * از قضاى آسمان در حبس ماست بر شما كرد او سلام و داد خواست * وز شما چاره و ره ارشاد خواست گفت مىشايد كه من در اشتياق * جان دهم اينجا بميرم در فراق اين روا باشد كه من در بند سخت * گه شما بر سبزه گاهى بر درخت اين چنين باشد وفاى دوستان * من در اين حبس و شما در بوستان ياد آريد اى مهان زين مرغ زار * يك صبوحى در ميان مرغزار ياد ياران يار را ميمون بود * خاصه كان ليلى و اين مجنون بود اى حريفان بت موزون خود * من قدحها مىخورم پر خون خود يك قدح مى نوش كن بر ياد من * گر همىخواهى كه بدهى داد من يا به ياد اين فتادهى خاك بيز * چون كه خوردى جرعه اى بر خاك ريز اى عجب آن عهد و آن سوگند كو * وعدههاى آن لب چون قند كو [ مناجات در بيان فراق بنده و لطف حضرت حق ] گر فراق بنده از بنده از بد بندگى است * چون تو با بد بد كنى پس فرق چيست اى بدى كه تو كنى در خشم و جنگ * با طرب تر از سماع و بانگ چنگ اى جفاى تو ز دولت خوبتر * و انتقام تو ز جان محبوبتر نار تو اين است نورت چون بود * ماتم اين تا خود كه سورت چون بود از حلاوتها كه دارد جور تو * وز لطافت كس نيابد غور تو [ مقام رضا ] نالم و ترسم كه او باور كند * وز كرم آن جور را كمتر كند